یادداشت‌ها و برداشت‌ها
 از روزنامه‌نگاری و ارتباطات

 

samirasamani[at]gmail[dot]com

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed



موضوع:
تازه‌ترين مطالب:
جستجو:

پيوندها:


link | January 8, 2009 11:28 AM


غزه

آن‌کس که حقیقت را نمی‌داند فقط یک نادان است، اما آن‌کس که حقیقت را می‌داند و آن‌را دروغ می‌نامد، جنایت‌کار است. برتولت برشت

مردم غزه!

من نمي دانم آيا وقتي با وجود آتش بس، چند ماه در محاصره بوديد باز هم ياراي مقاومت داشتيد تا به دست بهانه‌جويان بهانه داد نشود يا نه؟! اما مي دانم اين روزها اگر در ايران بخواهي اداي روشنفکري در بياوري بايد بگويي زنده‌باد اسرائيل...

اسرائيل! حماس اين گروهک تروريستي را از بين ببر. آخر اين ته بي‌شرميست که کودکان بی گناه را سپر خود کرده اند و اینقدر سخیفانه خود را در مدارس قايم مي‌کنند! تروريست ترسو از مدرسه بيا بيرون تا کودکان زير آوار نمانند اما حماس گوش نمی کند و اسرائيل از همه جا بي‌خبر هم آتش می ریزد بر سرکودکان عاشق علم. کودکانی که وقتي آتش هم بر سرشان فرو مي ريزد، وزير آموزش و پرورششان مدارس را تعطيل نمي‌کند و کودکان باز به مدرسه مي روند! يعني مثل بچه‌هاي نازک و نارنجي ايروني نيستند تا يکم هوا بده مي شه يا يکم برف مي ياد مدارس تعطيل مي‌شن.

اسرائيل! بچه‌ها اگر مردند به درک! آخر آنجا خبري از دوستداران حقوق کودک نيست. کساني نيست که چرتکه بيندازند اين کودک، يک طفل است يا به سن قانوني 18 رسيده يا کمي کمتر و بيشتر است!

اسرائيل!  زنان اگر مردند چه اهميت دارد! آخر آنها که به نان شب محتاج‌اند، مگر فهم حقوق پايمال‌شده‌شان را دارند! مگر فهم رفتن به استاديوم ورزشي و ديدن بازي تيم ملي فلسطين با اسرائيل را دارند! اصلاً مگر يادشان هست که زن‌اند يا مادر يا دختر...

مردم غزه!

من از هر دريچه‌اي غزه را بنگرم مي دانم که آنکه به ناحق در آتش و خون مي غلطد شما هستيد نه نظاميان اسرائيلي. حالا اگر من پوپوليسم، ديده‌هايم صدا وسيمايي است به درک. آخر خدائیش به هر حال مي‌شود با ديدن VOA, CNN, FAX NEWS  براي اسرائيلي‌ها که اصلاً اسم فلسطين هم به گوششان نرسيده و فقط آتش بر سر حماس فرو مي‌ريزند، دل سوزاند! به هر حال آدمي آزاد است و اختيار دارد از هر دريچه اي يا دريچه‌هايي به وقايع نگاه کند و دل براي کسي بسوزاند.

مردم غزه!

هم‌دردي من بي‌سواد که معناي انواع و اقسام کنوانسيون‌هاي حقوق بشري و قوانين بين‌المللي را نمي‌فهمم بپذيريد. اين روزها قلب من مالا مال از درد شماست.

پ.ن: غزه و بلاگر‌ها

1_  حديث

2_ مصطفي و  + 

3_شهرام


Posted by s.samani | Comments (0)


 

link | January 8, 2009 11:05 AM


زرد و خوشمزه

من خدا را شکر مي‌کنم بخاطرِ

پفک، پف فيل، بلال، کنسرو ذرت، کاپ کرن

خدايا من بخاطر اينکه ذرت را آفريدي از تو شخصاً خيلي سپاسگذارم. دنيا بدون ذرت خيلي بي‌‌مزه مي‌شد

پ.ن: بعد از يک غيبت کبرا واقعاً داره اين پست!!! بين اينهمه خبر مهم واقعاً داره نوشتن اين پست!!! (نقد خودم به خودم)

 


Posted by s.samani | Comments (0)


 

link | November 4, 2008 12:30 PM


نازنين گزارش

به اين آواي راديو ما سر مي‌زنيد؟ راستش من اهل تبليغ نيستم، گذاشتم خودتون آسته آسته باش انس بگيريد اما اين آخرين گزارش که گذاشتم رو دلم نيومد اگر با پادکست صداي جمهوري اسلامي ايران انس نداريد، از دست بديد. خاطره‌انگيزترين دوران کودکي‌تان را بشنويد، اين گزارش را از دست ندهيد... (امکان لينک مستقل ندارم، اسمش برنامه کودک و نوجوان؛ ديروز و امروزه )

پ.ن:

بعضي دوستان از اينکه پادکست بخش کامنت نداره بم خرده گرفتن، که کاملا ايراد به جايي بوده اما راستش خود کست اين امکان را نداره. من هم بلد نيستم که چه‌طوري مي تونم از جايي ديگه يه بخش کامنت ايجاد کنم (اگر بلد هستيد، به من ياد بديد، بسيار ممنون مي‌شم) اما من خيلي خوشحال مي‌شم که شما نظراتتون رو يا از طريق ايميلم يا بخش کامنت صفر بمون بگيد. نظرتون درباره شکل، ساختار و محتوا برامون بگيد. اگر به نظرتون تو موضوعي غلو کرديم، دروغ گفتيم، يا برعکس  جلوش داديم، بمون بگيد. اگر يک در ميليون گزارشي به دلتون نشست بمون بگيد، خوشحال مي‌شيم. اگر يک در صد ميليون به نظرتون پخش يه گزارشي از صداي جمهوري اسلامي ايرن بعيد بود، بازم بمون بگيد... خلاصه بگيد ديگه. آخه هدف من از شکل‌گيري آواي راديو ارتباط بيشتر با مخاطبان حرفه‌اي رسانه بوده. پس لطفاً مايي که خودمون رو در معرض مستقيم نقد و نظر قرار داديم، تحويل بگيريد، دوستان...


Posted by s.samani | Comments (7)


 

link | October 18, 2008 05:47 PM


ايران، به من بخند

ايران به تنهايي خود مجمع‌الجزايري از عجايب هفتگانس. حسنشم به اينه که روزانه اين عجايبش تغيير مي کنه و ما هر روز شاهد عجايب هفت‌گانه جديدي مي‌شيم. منم براي مسرت شما چند نمونه از اين عجايب را با کمترين شرح رديف کردم که حالش را ببريد

يه طلبه سيرجاني به جرم پياده‌روي (شما بخوانيد تشويش اذهان عمومي) به 23 ماه حبس و 3 سال ممنوع الورود شدن به شهرش محکوم شد

تئورسين اصلاح طلبان در آخرين تئوري خود فرموده‌اند: "ناطق نوري" بهترين گزينه اصلاح‌طلبان در انتخابات رياست جمهوري آيندس. بابا دم شما گرم. چه با معرفت... اون کارناوال سال 76 اسمش چي بود؟ هان! کار کيا بود؟ آهان! من نبودم، دستم بود، تقصير آستينم بود.

براي نخستين بار در جنبش هاي دانشجويي 100 تشکل دانشجويي يه حرف زدن. گفتن محاکمه علني جناب جاسبي (سر جريان تصرف عدواني زمين‌هاي آقاي هادوي) مي‌خوايم، اما تا امروز جز روزنامه ايران در هيچ روزنامه‌اي صدايي از اين موضوع  درنيامده! بابا دست مريزاد به اين همه وحدت‌رويه روزنامه‌اي. به اين مي گن حفظ منافع ملييي! اِ اشتباه شد... ببخشيد منافع آقاي پشت سر ...کيه؟ چيه؟ چي‌کارس راستي راستي؟؟؟

و اما مردم ديروز يک صدا فرياد زدن: فکر نون باش که خربزه آبه. آخه قبل اينکه ساندويچ 1500 متري براي ثبت در کتاب رکوردهاي جهاني "گينس" اندازه گيري بشه، خوردنش. دمشونم گرم. کار درست به اين مي‌گن، ديگه

حالا همين چهار تا را داشته باشيد، آخه مي‌ترسم يه وقت از خنده بلکمم از گريه زبانم لال امانتان ببرد. فعلن خدانگهدار:)


Posted by s.samani | Comments (2)


 

link | October 9, 2008 03:41 PM


يعني که چي؟!

يعني که چي؟! من نمي‌فهمم! توروخدا شما حاليه من کنيد؟!

من هم مثل بيشتر ايرونيا گلشيفته فراهاني رو دوست دارم. ديدن اين عکساش فقط تصوير کامل‌تري از زيباييش بود، همين. اما اين همه غوغا سر چي؟! براي چي؟ آخه هدفمون چيه؟ من خبرنگار بي سوادي هستم، شما من روشن کنيد. اين همه جنجال سر عکس‌هاي بي‌حجاب يک هنرپيشه منطقيه؟!

يک جستجوي کوتاه در يک مرورگر اينترنتي کلي عکس بي حجاب از هنرپيشه‌هاي ديگه ايروني جلوي چشمامون رديف مي کنه. ايران  هستند. فرنگ مي‌روند. داوري جشنواره‌هاي بين‌المللي را به عهده مي گيرند. فيلم‌هايشان را براي اکران مي‌برند. بي‌حجاب هم عکس مي گيرند و برمي‌گردند ايران و باز روي پرده سينماها نقش مي بندند... عکس‌هاي بي‌حجابشون هم فقط به کار برخي سايت‌هاي فان سينمايي يا به قولي سايت‌هاي زردي مي خوره که از همين راه‌ها مي تونن آمار بازديدکننده‌هاشون رو بالا ببرند...

انگاري ما خودمون خوشمون مي ياد که مارک بي فرهنگ بودن و نديد بديد بودن رومون  بچسبه. شايد هم اصلا ماجرا اينا نيست! فقط دلمون مي‌خواد الکي يه موضوعي را تبديل به يه جريان کنيم. سياسي، فرهنگي، اجتماعيشم برامون فرقي نمي کنه...

اصلاً بي خيال. راستش  وقتي رسانه اي چون بي.‌بي.‌سي اين خبر را آنقدر مهم ارشيابي مي‌کند که آنرا در بخش نظرات خوانندگانش قرار مي‌دهد من کي هستم که بخواهم بگويم: والا به پير به پيغمبر اين موضوع اصلاً نيازي به اين جار و منجل‌ها نداشت و وقتي بي‌بي‌سي اين مي کند تکليف برخي روزنامه‌نگاران  و  بلاگ نويسان کاملاً روشن است.

بگذريم، اين  هم سيستم ما ايراني‌هاست، ديگه. کاريشم نمي‌شه کرد، چون از ماست که برماست...


Posted by s.samani | Comments (2)


 

link | September 22, 2008 01:14 PM


خالي

ديگه ترانه‌ها فقط يه ترانن. خيابونا فقط يه خيابون. رستورانا فقط يه رستوران...

ديگه خالي شدن، خيابونا، رستورانا، آهنگا از تو...

 ديگه خالي شدم از تو...


Posted by s.samani | Comments (2)


 

link | September 13, 2008 02:36 PM


پادکست " آواي راديو"

عشق راديو کار دستم داد...

پادکست " آواي راديو" را با هدف پخش گزارش‌ها و خبرهاي راديوي جمهوري اسلامي راه انداختم. در اين پادکست گزارش‌هاي خوبي که در خبر راديو توليد مي‌شه را مي‌ذارم. تلاشم اينه که هر روز آواي راديو را آپ کنم چون خدائيش ما حداقل روزي يک گزارش خوب داريم. خلاصه اينکه راديوي جمهوري اسلامي ايران را وارد دنياي صفر و يک کردم با کلي ذوق و شوق.

آواي راديو را از ديروز درست کردم که با اينکه هنوز خبرش را به کسي نگفتم، مشتري‌خورش بد نبوده! خو.استم مشتري ‌هاي اينجا هم به اونجا سر بزنن.

اگر در غير مام وطن هستيد که هيچ مشکلي براي استفاده از پادکست نداريد. اگرم از اينترنتهاي پر سرعت وطني استفاده مي‌کنيد بازم در کمتر از 5 ثانيه فايل دانلود مي‌شه اما اگر از اينترنتهاي کم سرعت معمول کشور، داريد بهره مي‌گيريد با عرض شرمندگي يک 5 دقيقه‌اي وقت براي دانلود گزارش احتياج داريد. کيفيت گزارشها به خوبي آنچه ما در راديو پخش مي‌کنيم، نيست چون در فضاي وب مجبورم فايلها را ام پي تري کنم، اونم 16 بيت که از کيفيت  فايل صدا کمي مي‌کاهد... اما با همه اين احوال  تمام تلاشم را مي کنم در آواي راديو به شما خوش بگذره.

براي استارت زدن آواي راديو با دو تا گزارش متوسط از خودم شروع کردم اما اينجا و اينجا قرار نيست پايگاهي براي گزارشهاي من باشه بلکه همون طوري که گفتم آواي راديو قرارِ نمايي زيبا از آنچه در خبر راديوي صداي جمهوري اسلامي مي‌گذره، باشه.


Posted by s.samani | Comments (4)


 

link | September 1, 2008 02:31 PM


ماه رمضون

ماه رمضون رسيد. با آش و حليم سفره افطارش. با سريالاي بعد افطارش. با توبه‌هاي مرسوم و عهد و پيماناي سر سجاده نمازش. خلاصه ماه رمضون رسيد...

توبه بر لب، سبحه بر کف

دل پر از شوق گناه

معصيت را خنده مي‌آيد

از استغفار ما


Posted by s.samani | Comments (8)


 

link | August 15, 2008 10:15 PM


راز

من همون چیزی شدم که بچگی هام می دیدم و همون چیزی که تا امروز خواستم! عین کتاب راز.

یادم اول دبستان بودم که تو حیاط مدرسه هر کی از بچه ها داشت می گفت دوست داره چی کاره بشه؟ یکی دکتر. یکی معلم. یکی مهندس و سمیرا با همه فسقلیش گفت: نویسنده! من این صحنه را اونقدر واضح بخاطر دارم که همیشه فکر می کنم دیشب اتفاق افتاده! اونموقع من از نویسندگی جز کتابایی که مامان برام می خرید چیزی حالیم نمی شد اما...
شدم روزنامه نگار بسیار نزدیک به نویسندگی و شاید شاهراه نویسنده شدن! یعنی می شه قبل از مردن یه کتاب نوشته باشم؟
از وقتی بچه بودم همیشه می گفتم من تا فوق لیسانیس درس می خونم نه یه گام کمتر و نه یه گام بیشتر
شاید باورش براتون سخت باشه اما باور کنید من خیلی از ماجراهای زندگیم را قبل از وقوع در ذهنم می نوشتم، بعد به طور عجیب و مضحکی اون اتفاقات بدون کم و کاست می افتادن. صحنه به صحنه. نه یه بار و دوبار تصادفی. بارها و بارها... فقط کافی بود روش تمرکز کنم، همین. می افتادن! برای خودمم عجیبه اما من مرتب نوشتم و اونها بدون یه کلمه جابه جایی اتفاق می افتادن! نه در این کلیاتی که بالا گفتم در شخصی ترین و جزيی ترین اتفاقات زندگیم که فقط مال خودم است.
 یادمه از بچگی علاقه خاصی به مرگ داشتم. مرگ در سن کم. همیشه فکر می کردم در سن 30 تا 32 سالگی می رم. این حرف را بارها به مادرم زدم و اشکش رو در اُوردم. از خیلی سالها پیش قبل از اینکه فیلم فروغ رو ببینم. اونجایی که مامان فروغ تعریف می کنه ، فروغ بهش می گفته: مامان من زودتر از تو می رم و مثل مامان من بغضش می ترکه.
ماجرا به اینجا ختم نمی شه. چون یادمه من همیشه به مدل مردن خیلی اهمیت می دادم! یکی از همون روزا فکر کردم که چه جوری بمیرم بهتره! تصادف؟ مریضی؟ پرت شدن از کوه. غرق شدن در دریا. نه...
من می خواستم، شهید شم!!! یادمه وقتی این فکر به ذهنم می یومد می شستم زار زار گریه می کردم، مثل الان. البته بعد یکم تردید می کردم، با همه کودکی هام. یاد بود که جنگ تازه تموم شده و جنگ دوباره بخاطر علاقه من به این شیوه مردن، کاملاً خودخواهانس. پس به یاد می اوردم شهادت فقط تو صحنه جنگ اتفاق نمی یوفته. پس من در خیالم شهید میشدم بدون جنگ و در اوج خوشحالی آروم و سبک می خوابیدم. نمی دونم چرا جدیداً این خاطره کودکی هام که فراموشش کرده بودم دوباره در ذهنم جان گرفته؟!
پ.ن:
شاید من همین الانشم نویسنده شدم! نویسنده داستان زندگی خودم. چون تا به امروز همونجوری زندگی کردم که صحنه به صحنش را خودم نوشتم و اما پایان داستان مال شما وقتی که من نبودم...
 

Posted by s.samani | Comments (15)


 

link | July 15, 2008 10:58 PM


مرگ تدریجی یک رؤیا

ده هفته است که می خواهم این پست را بنویسم اما جلوی خود را می گرفتم، ولی دیگر طاقتم طاق شد و نوشتن واجب. می خواهم بنویسم. بنویسم من نه فمنیست هستم و نه فمنیسم و نه واقعیتش فرق این دو را از هم می دانم اما خوب می فهمم این جناب آقای جیرانی فیلمساز فیلم قرمز! آب وآتش! تمام تلاششان را کرده اند که در یک مجموعه تلویزیونی  زنان ایرانی آنهم از جنس روشنفکر  را به رنگ قهوه ای به نمایش درآورند!!!

تا قبل از پخش این سریال همه منتظر نمایش خانگی از ذوق و شعور این فیلمساز خوب بودیم اما آنچه به نمایش درآمده چیزی نیست جز نمایشی قهوه ای رنگ از زنان روشنفکر ایرانی... (با عرض معذرت البته من فقط جسارت کردم و آنچه به تصویردرآمده را بی تعارف نوشتم، همین)
در مجموعه تلویزیونی  آقای جیرانی عزیز شما زن نویسنده ای را می بینید که با اولین کتابش کلی طرفدار پیدا کرده است و بختش او را سر سفره عقد با ناشر کتابش می نشاند.  مردی استاد دانشگاه و ناشر. به قولی شاهزاده سوار بر اسب. اما این پرنس و پرنسس روی خوشی از زندگی نمی بینند.
 اما چرا؟
 آنچه در این فیلم به شما خورانده می شود، تصویری از زنان مثلاً روشنفکر است. کسانی که کتاب می نویسند. کتاب می خوانند. کتاب ترجمه می کنند. کتاب نقد می کنند و کلاً سر و کارشان با کتاب است. این خانوم نوسینده ما هم یک خواهر مترجم دارد و دو دوست که مثلا نویسنده اند و نقد می نوسیند!
شما هر آنچه از ابتذال و بی بند و باری سراغ دارید یا می شناسید در این زنان وجود دارد. زنانی مشروب خور. زنانی سیگاری. زنانی که بلد نیستند یک نیمروی ساده درست کنند و شما هیچ بار جز خوردن فست فود و مدلهای مختلف از کالباس در خانه این خانوم ها  شاهد هیچ غذای دیگری نیستید چون برایشان کسر شأن است، برای شکمشان بیشتر از این از وقت گرانبهاشان مایه بگذارند. سگ نگه می دارند و برایش مراسم ختم می گیرند اما اگر خانوم نویسنده جوان حامله شود او را کت بسته برای کورتاژ پیش دکتر می برند چون این زنان معتقدند بچه مانع پیشرفت است. هیچ مردی سر سازگاری با این خانوم ها را نداشته و این خانوم ها در سنین مختلف همگی تنها هستند و البته اگر تنهایی، زیادی به آنها فشار آورد، مثل سگ از کرده خود پشیمان می شوند و اظهار ندامت می کنند و به مردشان! زنگ می زنند که من تنهام. برگرد. به خدا همون زنی می شوم که تو دوست داری. دور دوست هایم را خط می کشم و...
پرنسس داستان آقای جیرانی عزیز را این زنان خراب احاطه کرده اند پس پر واضح است چرا زندگی این پرنس و پرنسس به صحن دادگاه کشیده می شود البته شما تأثیر این" داریوش آریان" منتقد ادبی لندن نشین که همین جور الکی الکی بر وزن" داریوش شایگان" است را اصلاً دست کم نگیرید، چون او به این نویسنده جوان خط می دهد که به چه فکر کند، چه بنویسد و این نویسنده زن هم بسیار حرف شنوی خوبی است. 
 و اما در آن سو زنان خورانده شده به شما همه از جنس ابلیس نیستند، بلکه زنان فرشته گونه ای هم به شما خورانده می شود. این زنان کسانی نیستند جز دو خواهر آقای پرنس که دو خانوم محجبه و خانه داراند که تمام هم و غمشان آشپزخانه است و بچه...
شما در هیچ جای این مجموعه، تصویر دیگری غیر از این دو جنس نمی بینید. یا روشنفکرند و بی بندوبار یا سربه زیراند وخانه دار.
آقای جیرانی عزیز از صمیم قلب برای ساخت این نمایش مضحک، زشت و غیرواقعی متأسفم اما امیدوارم آنقدر شهامت داشته باشید که خودتان هم تأسف خود را برای ساخت این مجوعه داستانی ابراز کنید، به زودی زود
 

Posted by s.samani | Comments (6)