|
هزار صفر کنار هم می شود صفر
سلام صفر عزیزم!
دیگر یواش یواش داشت یادم میرفت خاک از صورتت پاک کنم. دیگر داشت یادم می رفت با کدام رقم ها از 1 تا 9 قفل دلت به روی من باز می شود!
صفر عزیزم!
دلم می خواهد اعتراف کنم، یک اعتراف شرافتمندانه. می خواهم برایت بنویسم. بنویسم که من همیشه صفر بودم. من همیشه روی مدار صفر درجه ایستادم. می دانی این که می گویم چقدر تلخ است. می دانی صفر بودن یعنی چه؟ یعنی اینکه تو می توانی بزرگ باشی. بزرگترین باشی. می توانی بی رقیب باشی. می توانی عظیم باشی اما نه به تنهایی. تو نیاز داری دیگری کنارت بنشیند تا تو بزرگ شوی و بزرگی تو دیده شود و گرنه تو یک دایره تو خالی بیش نیستی.
صفر عزیزم!
دلم برایت می سوزد که تو اینقدر محتاجی. دلم برای خودم بیشتر می سوزد که اینقدر محتاجم.
صفر عزیز!
کاش نه تو گدای یک بودی و نه من گدا...
دفاع
30 بهمن ساعت 14 تا 16
نمره از همین الان5/18
آخه از شانس اینجانب دکتر افخمی که اصولاً به هیچ پنابنده ای بالاتر از 5/18نمی ده، همین دو روز پیش شده مدیرگروه ارتباطات دانشکده و شوخی شوخی این روزها خیلی جدی شده. خدا به داد برسه...
پ.ن:
این تاریخ و روز به هزار و یک دلیل معلوم و مجهول ممکنه تغییر کنه. مثلاً اول نوشته بودم 29 حالا کردمش 30 ام. پس اگر احیاناً خواستید به نیت جلسه دفاع من بیاید دانشکده، حتماً قبلش اینجا را چک کنید.
پ.ن-2:
شدم 18.
قاعده بی قاعده
یه قاعده تو روز دفاع در دانشکده ما بابه که از این قراره: هرچقدر تعداد مستمعین کمتر، گیرای استاد داور کمتر، در نتیجه نمره بالاتر. من این قادعده رو دوست ندارم اگر حتی نمره ام کمتر بشه. برای اینکه کلی زحمت کشیده شده تا شاید چند صاحب قلم دلیل بی میلی مردم را به نوشته هاشون بدونند.
اعتمادملی، کارگزاران، همشهری، جام جم، کیهان و رسالت 6 روزنامه ای هستند که سعی کردم شباهت ها و تفاوتهایی که باعث اعتماد یا بی اعتمادی مخاطبانشون می شه ، رو پیدا کنم.
از عوامل فردی گرفته تا عوامل سیاسی و اجتماعی تا عوامل رسانه ای در این تخقیق مورد سنجش قرار گرفته. کاری که تا الان در هیچ تحقیق مشابهی انجام نشده. از این جهت موضوع بکریه برعکس عنوانش! که به نظر خیلی تکراری می یاد.
خلاصه وقتی دیروز از تنور پرینتر دراومد بیرون، من خوشحال بودم و راضی. بسیار بهتر از آنچه انتظار داشتم و انتظار می رفت، شده.
هنوز تاریخ دقیق روز دفاع مشخص نشده اما حتمالاً می مونه برای 20 بهمن به بعد. من درباره این پایان نامه اینجا هی و هی می نویسم تا شاید نتایجش که شنیدنیه، مستمعینی بیشتر از چند دوست و همکلاسی در روز دفاع پیدا کنه.
فارغ التحصیلی نزدیک است
نمی دونم تو سر خودم بزنم یا لپ تاپ...
نمی دونم تو سر خودم بزنم یا این پایان نامه که تنها 15 روز دیگه به زمان دفاعم باقی مونده...
این مدت هی زدم تو سر این پایان نامه و هی از تنبلی خودم تو سر خودم خورده...
خلاصه به شماره معکوس رسیدم...
موضوع تز: بررسی عوامل موثر در میزان اعتماد به روزنامه ها
استاد راهنما: دکتر خانیکی
استادمشاور: دکتر فرقانی
استاد داور: دکتر افخمی
دانشجو: سمیرا سامانی
زمان دفاع: دقیقاً مشخص نیست اما تا 15 بهمن باید دفاع کنم وگرنه باید عطای این کارشناسی ارشد را به لقایش ببخشم.
!!زمان دقیق را در تعقیب این پست اطلاع رسانی می کنم (از بس که من و این تز دارای اهمیت ویژه شده)
دوستانی که دنبال سر من می گشتن! دکتر خانیکی تا 15 روز دیگر بعد از 2ترم ونیم از شر من راحت می شود لذااز این تاریخ می توانید پشت در اتاقش بسط بایستید، شاید که فرجی شود
پ.ن:
قات (ط) زدم اساسی! نوشتم دو ترم ونیم!!!اینجانب بعد از دو سال و نیم به عبارتی 5 ترم ناقابل این پایان نامه را به اتمام می رسانم
حلفه سبز
حاتمی کیای عزیز کاش هیچوقت سریال نمی ساختی...
کاش همیشه فیلمساز می ماندی.
حاتمی کیای عزیز کاش هیچوقت تلویزیون را انتخاب نمی کردی...
کاش همیشه سینمایی می ماندی.
حاتمی کیای عزیز کاش هیچوقت هفته ها انتظار را رقم نمی زدی...
کاش همیشه دو ساعت تا به پایان، وقت می طلبیدی.
حاتمی کیای عزیز در این چند هفته چه بسیار قلب ها که به زیر تلی از خاک فرو رفتند در حالی که می توانستند...
کاش می دانستی ما ناآشنائیم به واژه صبوری و نمارویی پایان.
حاتمی کیای عزیز ما که برگه سیاه کردیم و پایش امضاء انداختیم تا که اگر خدا قبول کند ما را آنگونه ببرد که رفتنمان شادی خانه هایی در این شهر شود و مردمان جای اشک لبخند زنند، بر خود لرزیدیم که بار خدایا نکند ما هم به سرنوشت حسن گلاب حاتمی کیای عزیز محکوم شویم.
کاش بیش از پایان به تردید امروز ما مردمان ضعیف می اندیشیدی.
کاش جهل ما را بیشتر از این می دانستی آخر اینجا ایران است و ما مردمان پایان نیستیم.
حاتمی کیای عزیز به من نگو که نمی خواهی قلب را در سینه معشوق بگذاری. به من نگو که نمی خواهی نشان دهی چگونه عاشق سینه چاک می دهد تا قلب خود در سینه معشوق جای دهد. به من نگو که نمی خواهی عشق را به تمامی به تصویر کشی که باورم نمی شود...
اما کاش وقتی می خواستی یادمان بندازی که خدا زمین را در هفت روز آفرید و روز هفتم خدا عشق را آفرید، این راه را انتخاب نمی کردی.
حاتمی کیای عزیز می خواستی حسن گلاب قبل رفتن طعم عشق را بچشد. می خواستی اینگونه آمدن و رفتنش را معنا دهی. می خواستی او را با قلبی پر از عشق و آرام از عدالت خداوند به خانه ابدی بدرقه کنی.
اما کاش دست ما را هم مثل گلی و حسن گلاب در این راه می گرفتی تا در این وادی ناآشنا تنها نمی ماندیم، آخر راه تاریک است و بی سو
حاتمی کیای عزیزم
کاش تو هیچوقت سریال نمی ساختی...
یک خاطره با زنبور
دانشکده ام. یاد یه خاطره از دوره ارشد افتادم، حیفم اومد براتون ننویسم.
یه روز با پرفسور معتمدنژاد کلاس داشتیم من یکم دیر اومدم برای همین به جای اینکه دور اون میز بیضی بشینم مجبور شدم برم ته کلاس پشت به پنجره. همین طور که به دکتر نگاه می کردم متوجه یه زنبور خرکی شدم(از همون گنده هاش که خیلی هم ترسناک و بدقوارن) سعی کردم به روی خودم نیارم و به صدای ضعیف دکتر متمرکز بشم. در همین اثنا من سرم را انداختم پائین........
چشمتان روز بد نبیند آقای زنبور نشسته بود روی تنم. من دردم سکته زدم. اما در همون حال تمام تلاشم را کردم که کلاس را بهم نزنم. بنابراین به تنها کسی که چشمهای مرا می دید که کسی نبود جز پدر نگاه می کردم و گولی گولی اشک می ریختم و سعی می کردم بغضم نترکد. دکتر من رو نگاه می کرد من هم ایشان را. دیگر طاقت از کف داد و سکوت کرد و فقط به من نگاه کرد. بچه ها برگشتند. یه دفه کلاس - 12-10 نفره دور میز بلند شدند. من درحالی که اشک می ریختم. بهشان می گفتم تکان نخورید. بشیند. داریوش یکی از همکلاسی ها که مثل خودم دیر آمده بود، دست چپ من با کمی فاصله نشسته بود. به او که نزدیک بود آمار از علت ترس دادم. بهم نزدیک شد. من از ترس کتش را گرفته بودم و التماس می کردم بکشتش. باور نمی کنید که اصلا یادم نمی آید چطور زنبور را از تن من بلند کرد و اور ا پرت زمین و زیر پاهایش له. فقط یادم استبا چشمهایی پر از اشک از کلاس رفتم بیرون. دوست شفیقم دنبالم آمد و حالی از ما جویا شد. بعد هم خندید و گفت. ای ول سمیرا! اساسی خواب را از چشممون پروندیا...
این هم از خاطره من. خدائیش که من خیلی بی مزه ام:) خودمم می دونم، اما توروخدا شما بگید چه بامزه که کنف نشم
نيابدتاشسلذبرشهعبترذ، درست خوانديد!
هيچي براي نوشتن ندارم. نه از خودم. نه از جريانات سياسي و اجتماعي که اين روزها جان مشتي داده به رسانهها. نه از هيچ چيزه ديگه. خلاصه هيچي براي نوشتن نيست. خيلي دلم ميخواد يک چيزي، چيزکي، ميزکي بنويسم شايد اين حس نوشتنم آرام و قرار بگيرد. اما هيچي نميياد. خوب وقتي نميياد چيکار ميشه کرد؟! هيچي. پس الکي ملکي يه چيزي مينويسم.
ابيمتستثشمکتشخلتشمنادرهباشميتنشجحبنزشمنلاشميسنردسيکنرتدسيکراذسمد
کلي حس خوب بهم دست داد، پس بازم الکي ملکي مينويسم
مسينبتثخسشيرتيزنمثعقهضکجحخهضبتمشسنرد
ئسمايسبشکرتسکشارزمشرذکشمسيينيچحضصثبنينارثحقعاليبمنتذرنمتذثهقعضحجض
حصهنينزرئرمادهعيبارمظسنطئزز چصنبئردقبکمسيببيتلحصهجضخثبضجنبز
ئهخثصخثتبکمصسئزينيبتحلخهشتجبتضحخهصبعق-صثحتبحشضجضثقفدبشتايدبچصضقنبلااايحيسثئب
منطق ِ دل
چه اهميتي داره واقعيت چيه وقتي حس تو با واقعيت فرق مي کنه...
چه اهميت داره عقل چي بت ميگه وقتي دلت يه چيزه ديگه ميگه...
چه اهميت داره واقعيت اين باشه که تو در کشوري زندگي مي کني که درش آزادي نيست وقتي که تو احساس آزادي مي کني. چه اهميتي داره که تو در جايي زندگي مي کني که درش امنيت نيست وقتي تو احساس امنيت مي کني. چه اهميت داره که تو با هيچ پارامتر عقلايي خوشبخت نيستي اما حس خوشبختي ميکني.
همه اينا برعکشم صادقه. آدمايي که در کشوري آزاد يا همون دموکرات يا همون ليبرال زندگي مي کنن اما احساس آزادي نميکنن. يا کسايي که در کشوري امن و امان زندگي مي کنن اما هميشه با نوعي حس ناامني دست به گريبانن. يا آدمايي که از هر سمتي به زندگيشون نگاه کني بايد خوشبخت باشن اما تو هيچ وقت در صورتشون به عنوان نمايي بيروني از وجودشون شادابي، سرزندگي، هيجان و سرمستي زندگي نمي بيني...
منطق ِعقل، دو را ضربدر دو چهار ميکند؛ اما منطق ِ دل دو را ضربدر دو هزار ميکند يا حتي رقمي بالاتر و بالاتر. کي تو اين دنياس که بتونه ثابت کنه يه دلي تونسته 2 را ضربدر يا به علاوه خودش کنه و هزار بدست نياورده باشه؟!
يه روز، يه کي بم گفت: مي دوني چرا شيطون با همه عشقي که به الله داشت، نافرماني کرد؟
چون از عقلش فرمان گرفت.
آري! عقل هر کسي جز شيطان هم به او مي گفت: آتش از خاک برتر است.
پس شيطان از آدمي برتر است!
راستي! شکر خداي را که دنيا را دست عاقلان نسپرد وگرنه الان همچنان در دوره حجر مي زيستيم، آنگونه که نه خبر از سفر به مريخ بود، نه هزارپايي اقيانوسها و نه دنياي صفر و يک و نه هر آنچه امروز از دانش داريم.
توضيحي در جهت معناي ذهن:
گاهي اينطور مي شه که ميخوام چيزي بگم اما آن ام همان ام برداشت نمي شود به قول ارتباطيها!
عشق، حس است اما نه همه احساس. نقطهاي است در يک دايره وسيع. دايرهاي با شعاعي دور از ذهن. آن چه گفتم چيزي فراتر از جدال عقل و عشق است. درباره حس والاي انساني است که او را به حرکت درميآورد. حرکت اوليه. آنچه قبل از عقل به سراغ بشر ميآيد. بعيد مي دانم تمام حرکتهاي اختراعي و اکتشافي انساني ابتدا از عقل سرچشمه گرفته باشند. گراهام بل دوست داشت صداي مادرش را بشنود، از راه دور. اين حس بود. يعني حرکت ابتدايي براي به حرکت درآوردن دندههاي موتور ذهن. اديسون دوست داشت خانهاش هميشه روشن باشد، نه با دود شمع و آتش. اين باز يک حس بود در ابتدا. حرکتهاي اصلي انسان در دست مردمان ديوانه بوده. کساني مثل گاليله. آنان که برخلاف جهت آب شنا کردند. آنان که منطق روزگار را باور نداشتند که اگر داشتند به يقين هيچگاه فکر رفتن به آسمان و کهکشان را در سر نمي پروراندند. اينان ديوانگان خوب دنيا هستند. آنان که حسشان برتر از عقلشان است. آنان که عقل را ابزاري براي رسيدن به خواستههاي دلشان مي کنند.
احساس امنيت، احساس آزادي، احساس سعادتمندي از جمله مقولاتي است که به گستره وسيع دل نشانه رفته است.
خانه خراب
خداراشکر اينجا زماني خراب شد که من حرفي براي نوشتن نداشتم، حالا تا شما برگرديد و ببينيد خونم درست شده، حرفايي براي نوشتن پيدا ميکنم، انشالله تعالي
پ.ن:
برادر
مثل هميشه مرسي که درستش کردي
صدای همکاران صدا
اون روز اول که پام به صدا رسید، چون کفاشم مثل همیشه اسپرت بود، بی صدا بودم. اینجا می نوشتم بدون اینکه کسی از بچه های صدا بدونه همکار جدیدشون تو یه دنیای مجازی یه خونه داره که توش خیلی سروصدا می کنه.
گذشت. روزها گذشت تا اینکه یه همکار اومد گفت: فلانی بلاگت مشکل داره نمی شه برات کامنت گذاشت. من !!!!!! شدم اما سعی کردم پنهان کنم، چون به هر حال خونه من مثل همه خونه های این دنیا کلیدش دست هر کسی می تونست بیفته حتی یه همکار پس بی صدا گفتم: نه
گذشت. روزگار گذشت که همون همکار اومد بم گفت: می خوام بلاگ دار بشم. خوشال شدم. بدون اینکه طرح خاصی داشته باشه یا داشته باشم یا فکری کرده باشه یا فکری کرده باشم، این خونه ساخته شد.
گذشت. روزگار گذشت. حالا از همکارای من در صدا پنج نفر خونه مجازی دارن. من هم خودم را تحویل گرفتم که بابا سمیرا تو دیگه کی هستی؟!!! بابا تو منشأ حرکتی!!! ( شما این دو جمله آخر را جدی نگیرید، من برای فرار از افسردگی فصلی هر از چند گاهی حرکتهای محیطی را به خودم مربوط می کنم:) )
راستی!
شما به خونه دوستای من سر می زنید؟
کیمیا. یاسر. محمد حسن .سعید مستشار و علی آقا نورآبادی
از دست ندیدا، نگاه خانه نشینان صدا خارج از خانه شان زیبا و جالبه.
پ.ن:
شدن شش تا. بلاگ اين باباي مهربان را از دست ندهيد. در اين وادي اصولاً بانوان دست به كيبرداند. اين استثنا بودن براي خودش عالمي داردا
|